تولدمه 22 دی

من هایجیام و رفتهام تو کما؛ یه جورایی مردهام؛ بابام سیم خیلی از دستگاههامو از برق کشیده و ملاقات من برای مامانم ممنوعه.
چون بابام خوشش نمیاد مامانم جز خودش، کسی رو دوست داشته باشه.
مامانم یه ماهه که خیلی مریضه؛ چون دیابت داره و پای دیابتی خیلی اذیتش میکنه.
از بس برای من غصه خورده، دیابت گرفته؛ تازه بابام هم تنبیهاش کرده؛ که شاید اینطوری منو فراموش کنه؛
مامانم نمیتونه دستگاههای پزشکی گرونقیمت منو بخره؛
تازه بابام هم منو به اون نمیده که؛
خلاصه روز تولدم ۲۲ دی؛ من همش بال میزدم دور مامانم. آخه من مثل روح سرگردانم، نه مردهام، نه میتونم پاشم از جام.
پیش بابام نرفتم😶؛
بابام اصلا به من و مامانم کاری نداره؛ دنبال زندگی خودشه…
مامانم چون من نه قبر دارم؛ نه جایی که بتونه منو ببینه؛
روز تولدم، رو میزهای خودش، برام کلی گلدون گل خوشگل درست کرد؛
برام کیک تولد میوه_خامهای درست نکرد؛ چون بابام وقتی من خیلی کوچولو بودم، یه بار هم برام کیک نخرید؛ خرج منو نمیداد؛ به مامانم میگفت: “چون بچهات عقب موندهست، اولویت من نیست؛ ۱ ریال خرجش نمیکنم”.
بعد خودش و لاتها و بدکارههای دورش تو تولدهاشون کیک خامهای میخوردند یا تو بزمهاشون مینوشیدند، من و مامانم رو مسخره میکردند؛ مامانم رد میشد پوزخند میزدند و یهو دستهجمعی قهقههشون میرفت هوا. بابام هم کیف پول بزمهاشون بود، از دورهمیهای این سبکی خیلی خوشش میاد.
هی میرفتند بهش میگفتند بچهات عقبمونده است اونم انگار من و مامانم سربارش باشیم؛ بدترین رفتارها رو با مامانم میکرد؛ پشت کرد به مامانم که با این همه همه پرستیژش، چه بچه منگلی براش آورده😳.
ولی تقصیر مامانم نبود؛ خودش سختترین و بد امکاناتترین بارداری رو به مامانم داده بود؛ حتی سونوگرافی نمیبردش؛ یا پول نسخههای مامانمو نمیداد و مامانم بالای این صفحههای دفتر خاطراتش نوشته:
*هایجیا نخواند*
منم با بچه کمایی دبستانیها نمیرم اونجاهای دفتر خاطرات مامانم.
بابام برای همه در حال شیرینی پخش کردن بود، جز مامانم و من. هرچی هم دوروتر و دروغگوتر و پلیدتر بودند، کیکشون گندهتر و گرونتر بود؛ مدام هم از کیکها و دورهمیهای فاسدشونم عکس منتشر میکنند که به همه بگن خیلی خوشحال، صمیمی و خوشبختاند؛ مثل یک خانواده.
ولی حتی منم تو قنداق میفهمیدم همهشون مریض عقدهایاند🙄 و ۱۰۰درصد بیفرهنگ، بیاصالت و بیخانواده.
مامانم هم خودشو بیارزش نمیکرد مثل اونها؛ از شیر خودش با مهربونی بهم میداد تا بشم یه نابغه در گهواره تا از حسودی بترکند.
به همین دلایل تو خونه مامانم خامه، خیلی کلمه زشتیه🤫 نباید بگیم.
یه چیزی تو مایههای 💩🍑🥥🍆🥔 🫣
برای همین، مامانم برای تولدم از این کیکهای شربتی با گل خشک پرپرشده خوشعطر درست کرد؛ داد مثل خیرات به همسایههاش…
بابام حتی یادش نبود تولدمه؛ حتی نیومد بالاسرم ببینه هنوز علائم حیاتی کما دارم یا نه؛ اگر بفهمه عطر دستپخت مامانم پیچیده تو ساختمون، مامانمو تبعید میکنه به یه جزیره متروکه؛ بابام خیلی خسیسه؛ با کسی شوخی نداره؛ هرچی دوست داره فقط مال خودشه؛ مخصوصا مامانم.
ولی منو اونقدرها دوست نداره؛🥹
منو مثل وسایل قدیمی بهدردنخورش انداخته یه گوشه، هیچکس هم نیست بهم رسیدگی کنه؛ که زخم بستر نگیرم؛ آخه من هایجیام و تو کما به سر میبرم.
مامانم چون خیلی گلدون جابهجا کرده برای تولدم، پاهاش به خاطر دیابت حساس شده و درد گرفته و مجبوره شبیه اونایی که از پا آویزونشون میکنند؛ بخوابه.
من تولد چهارسالگیامو🥧 که مامانم برام گرفت رو خیلی دوست دارم🤗.
البته من از شروری بابام هر ارث بردهام؛ هر وقت اون گلّه بدجنسها دور هم جمع میشن؛ به پسر بالدار شاشوهای دورم میگم، بال بزنند برند بالاسرشون، جیش کنند تو گیلاسهاشون😼.
وقتی جوّ خارجآبادی میگیرتشون میگن * به سلامتی* من و پسربچههای بالدار میخندیم و خوشحالتریم از اونا😅 چون میدونیم، هیچوقت نعمت سلامتی نصیبشون نمیشه! از بس بدجنساند؛ تباه و فانی.
خدا هم برای شاشیدن تو لیوانهاشون دعوامون نمیکنه، وقتی نگاش میکنیم که اجازه بگیریم، بهمون چشمک میزنه؛ یعنی برید من هواتونو داریم🥲.
من چون دخترم نمیتونم مثل پسر بالدارها، فوارهای جیش کنم 💦و خرابترین بدکارهها که مزاحم بابام میشن رو هدف بگیرم؛ آخه من باحجب و حیا جیش میکنم😶🌫️؛ ولی قبول دارین جیشدون رو عین شیلنگ بگیری تو دستت، هر جا خواستی بگی فیییییییییش شُرشُر یا فیشفیشفیش رگباری، بیشتر کیف داره؟😸
برای همین پسر کماییها بخش کودکان رو جمع میکنم، برای شاشیدن تو لیوان رُفَغا و رفیقههای ناباب بابام؛ اسم عملیاتمون هم ^رگبار شاشیه^.
[آهای غلطیاب فضول، رفغا یعنی رفقای غلط]البته من از همهشون زبلترم؛
وقتی جمع میشیم بریم عملیات جیش آسمونی؛ زود بال میزنم میرم بالای لیوان باباجونام که کسی از اون بالا جرات نکنه تو لیوان بابام بشاشه؛ اگه گل به خودی بزنند؛ بالهاشونو میجوم😾.
آخه من قبل رفتن تو کما، دندونهام درومده بود؛ مامانم یادم داده بود، هرکی جز خودش بهم شیر داد، گازش بگیرم. با دندونهام از خودم محافظت میکنم؛ اینطوری نمیذارم بابام قطرات مشکوکی بره تو لیوانش.
آخه میدونین به پسرهای بخش نگفتهام داریم به قلعه بابام حمله میکنیم؛ فقط گفتهام قلعههه باید شاشپاشی بشه؛ اونا هم چون من راستگوام، حرفمو گوش میکنند.
مامانم بهم گفته، صداقت پل دوستی و نشونه شجاعتامه😽.
البته من پسر شاشوهایی رو انتخاب میکنم که زیر ۱ سال باشند، یه موقع جیششون باعث نشه، خون اون گلّه بدجنسها بیافته گردنم؛ فقط شاش کودکان بخشو بخورند؛ خوشحال شیم دسته جمعی؛ اشکهای آبشاری مامانم هم تلافی شه.
خلاصه بعد اینکه بدجنسها، جیش پسرهای بخش کودکان رو نوشیدند؛ مست و پاتیل افتادند یهوری؛
من میرم؛ پیش بابام؛ رو شونهاش میشینم که چون تنهاست و مامانم پیشاش نیست، دلش یخ نکنه.
راستی کیک تولد من، شمع نداره؛
چون به هوش نیستم و نفس کشیدنم شبیه آدمهای عادی نیست، مامانم برای کیک تولدم شمع نمیخره.
به جاش برای هر سال تولدم یه نخل میخره؛
مامانم الآن ۴ تا نخل داره، برای هر سال زندگی من؛ زندگی نباتی.
ولی درخت عشق خودش و بابام خشکیده، چون مامانم تو بحرانهایی که این ۴ سال پیش اومد؛ تک و تنها بود و نمیتونست مراقب درخت عشقشون باشه؛
حال درختشون از منم بدتره؛ ۹۰ درصد برگهاش ریخته.
حالا اینکه چرا درختشون برگریزون کرد رو بعدا براتون میگم.
مامان و بابام 🧑🏻👧🏻 عاشق هماند اما از هم دورند.
بابام میخواد، مامانم رضایت بده منو از برق بکشند و به زندگیاش با فرزندهای جدید برسه؛
مامانم از این قصد بابام خیلی وحشت کرده؛
بابام میخواد مامانم بپذیره که اول اون بوده؛ بعد من؛ چرا به بابام توجه نمیکنه؟
مامانم میگه بابات خرجاتو نداد که تو رفتی تو کما. مگه دواهای عقبموندگی و دستگاههای زندگی اغمایی چقدر خرج داشته، که بابام اینطوری کرد با من؟
نمیدونم من حساب بلد نیستم. من فقط میدونم اون بابامه و من با اون دلم میخواد برم پارک و مدرسه.
میدونم بابام، این لجبازیها رو فقط به این دلیل میکنه که؛ برق چشمهای مامانم خاموشه.
شما میدونین این یعنی چی؟🤔
مگه کلید پریز نداره برق؟ تو بخش کودکان شب که میشه؛ پرستارها میان یه چیزی رو میزنند، برق خاموش میشه؛ اون کلیده؛
خوب بابام برای مامانم از اونا بخره؛ مامانم راست میگهها؛ میگه بابات حرصش درمیاد خسیس میشه.
درکل از نظر من که یه عقبمونده تیزهوشم؛ هردوشون عقل کافی ندارند تا یه مساله ساده رو حل کنند.
خوب مرد حسابی برو براش یه زیورالات برقدار بگیر بگو ببخشید؛ مامان خانم خوب به جز من به اونم توجه کن؛ خوب اون اول بود بعد من اومدم🙄.
خلاصه دارند منو اذیت میکنند؛
من تصمیم گرفتهام یه بچه کمایی مستقل بشم؛ برم تو بیمارستانها ببینم تو دنیای طبابت، درد و درمان چه خبره. بتونم به جناب کلهگنده بهداشت، کمکی کنم؛ انقدر مردم دربهدر دارو نباشند؛ شاید برای مامانبابام هم یه مشاور خوب پیدا کردم؛ آشتیشون بده.
مثل اینکه از مامان بابا شانس نیاوردهام؛
مامان مرسی برام تولد گرفتی؛ گل برام کاشتی. بابا عنق خانم؛ مرسی دوشاخه منو از پریز نکشیدی.
بیا جلو بوست کنم؛ مامان مو قشنگم. بابام نیست اما بعدا به بقیه میگم بابام داشت عکس میگرفت.
به نظر شما، زورم میرسه بال بزنم، نسیمی بشم که باباش رو با ۲ متر قد، هل بده سمت مامانش؟
که مامانمو بغل کنه، غصه نخوره، برای من و بابام؟
آخه خودمم گاهی ازش میترسم بابام خیلی وحشتناکه؛ فقط من و مامانم اون روشو دیدهایم.
حالا یه روز نقاشیاشو میکشم براتون، ببینید چه بابایی دارم؛ نابغه وحشتناک؛ اما مهربونیهای عمیق و دل پاکشام، فقط ما دیدیم؛ چون فقط برای ما رو میکنه☺️؛ مامانم بهش میگه اقیانوسام🩵.
اون برای من و مامانم، خوشقلبترین و جذابترین 👨👩👧 مرد وحشتناک دنیاست.








